تبلیغات
امید
امید
امیدم را مگیر از من خدایا

 


دستم بنده ....فرشته مرگ میشه دیر تر بیای؟

طفلی هنوز بچس میشه.. دیر تر بیای؟

آرزوها داره.. میشه دیر تر بیای؟

میخواد واسه خودش کسی بشه... مهندس ودکتر بشه..... میشه دیر تر بیای؟

تازه واسه خودش کسی شده ...میشه دیر تر بیای؟

فلان پروژه رو هوا مونده میشه دیرتر بیای؟

آرزوی پدر شدن و مادر شدن داره... میشه دیر تر بیای؟

بچم گنا داره یتیم میشه.. . میشه دیر تر بیای؟

میخوام عروسیشو ببینم...میشه دیر تر بیای؟

من هنوز نوه هامو ندیدم .میشه دیر تر بیای؟

من چه جوری این همه اولاد رو ول کنم با تو بیام
؟؟؟؟

آهای فرشته مرگ برو من باهات نمیام



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

تو رو از خاطرم برده،تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی 

چرا چشم دلم کوره،عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی،تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصلت تا من،خودت گفتی که کوتاه  

از این جا که من ایستادم،چقدر تا آسمون راه

من از تکرار بی زارم از این لبخنده پژمرده

از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم،شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم،عذاب کهنهء خوابُ

چرا گریم نمی گیره مگه قلبِ من از سنگه

خدایا من کجا میرم،کجای جاده دلتنگه

می خوام عاشق بشم،اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درختِ سیب می کاره

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()
پیش از اینها فكر میكردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست

هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ،دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند

تا خطا كردی عذابت می كند

در میان آتش آبت می كند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

*****

تا كه یكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه كرد

با دل خود گفتگویی تازه كرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()
پیش از اینها فكر میكردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست

هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ،دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند

تا خطا كردی عذابت می كند

در میان آتش آبت می كند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

*****

تا كه یكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه كرد

با دل خود گفتگویی تازه كرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

دوستم زیر لب زمزمه کرد:

      هیچکس نپرسید چرا یک قناری خشکید وقتی از کوچه گذشت و لب پنجره آرام نشست!

       هیچکس نپرسید چرا یک جوان زیر باران خیابان تب کرد٬ شانه هایش لرزید٬ آرزویش پوسید

       صبح شد و نپرسید فلق...

       هیچکس نپرسید چرا پیرمردی بارها کوچه همسایه را پیموده بود.

       و هم امروز هیچکس نپرسید چرا قاب عکسی دیگر روی تختت پیداست !

       من نخواهم پرسید عکس من کو؟   یادگاری های من کجاست؟   خاطرات من چه شد؟

       من فقط میپرسم چتر من کجاست؟

       آنچه تو ز من و من از با تو بودن داشتم!!

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

  نمی دانم چرا رفتی؟
  نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم ...!!
  و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
  نمی دانم کجا تا کی برای چه؟
  ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

   و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
   و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
   و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
   تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد ...
   و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود ...
   و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی توتمام هستی ام از دست خواهد رفت
   کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
   کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
   و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
   هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد

 ------------------------------------------------------------------------------

زندگی شاید
     یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
     زندگی شاید
     ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
     زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
     زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
     یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
     و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
    

     زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
     که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
     و در این حسی است
     که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
     در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
     

-------------------------------------------------------------------------------



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()
واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می گردن واسه آدمای مغموم كه میان دخیل می بندن
واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه
اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه
واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله
واسه سنگ فرشای ایوون كه برام خواب و خیاله
دل من تنگه میدونی
كاشكی قابلم بدونی
واسه اون اوج شكفتن توی عالم زیارت
واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بی نهایت
تو صدام كن تو صدام كن زائر كوی تو باشم
یا برای كفترات من سر ظهر دونه بپاشم
میدونم كه هیچ نیازی به زیارتم نداری
اما من غرق نیازم اما تو بزرگواری
واسه تو حرم نشستن واسه لحظه‌ی رسیدن
دل من تنگ می دونی كاشكی قابلم بدونی

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آبان 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
پر می کشی و وای به حال پرنده ایی
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
ایینه ایی و اه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
فاضل نظری

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
فاضل نظری

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
فاضل نظری



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند



نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

زمانی برای کار کنار بگذار"چون بهای موفقیت است"

زمانی برای مطالعه"چون اساس دانستنیست"

زمانی برای تفکر"چون سر چشمه ی قدرت است"

زمانی برای تفریح"چون تنها راه حفظ جوانیست"

زمانی برای خنده"چون دوای درد است"

زمانی برای اندوه"چون آغاز شفای روح است"

زمانی برای دوست "چون بعد از خود بهترین  همدم است"

زمانی برای بخشیدن"چون تنها در بخشیدن است که معنای حقیقی زندگی درک می شود" 

---------------------------------------------------------------------------------

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

کلاغ قصه های من دیگه قار قار بلد نیست بالش انگار شکسته دیگه فریاد بلد نیست
کلاغ قصه های من همیشه همدمم بود کلاغ سیاه قصه هام پر زدن و بلد بود
شکستن بالشو ولی این کرکس های نادون انگار نمی دونن کلاغ سهم منه از عیون
کلاغ سیاه قصه هام چند وقتیه نمیاد چه سوت وکور بوممون کاش که که دوباره بیاد



نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

 

تو دنیای بزرگ ما هركی یه سازی میزنه
فرهاد یه كوه میكنه شیرین دلش رو میشكنه.
مجنون تموم عمرشو اسیر لیلی می مونه
لیلی همش از رفتن و جدایی آواز می خونه.
زمونمون زمونه ی مجنونای قلابیه
به چشم لیلیای شهر لنزای سبز و آبیه.
فرهاد كوه كن دیگه نیست شیرین به تلخی میزنه
عاشقی از مد افتاده عهدا یه روزه میشكنه...
هركی یه سازی میزنه كی میدونه چاره چیه
قلبا همه سنگی شدن كی میدونه كی به كیه.
وقتی یكی واسه دلش تو بارون آواز بخونه
همه بهش میخندن و میگن دیوونه س دیوونه ..



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Told Her About His Love. Everyday He Was Going To The CD Shop, And Buying A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،،،،، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره(چون تو پشت و پناهش هستی و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی عطا كن و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ كن، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()

 

من چه کنم ، تو خودت میل جدایی داشتی
من چه کنم ، تو خودت قصد رهایی داشتی
دیوونه ی من ، تا زوده برگرد
این آشیونه ، نگذار بشه سرد

اون که می خواست زندگی ویرون بشه ، تو بودی
اون که می خواست دلی پریشون بشه ، تو بودی
اون که می گه یک روزی بر می گردی ، منم من
می گه که بی دوا نمونده دردی ، منم من

من چه کنم ، تو خودت میل جدایی داشتی
من چه کنم ، تو خودت قصد رهایی داشتی
دیوونه ی من ، تا زوده برگرد
این آشیونه ، نگذار بشه سرد

اون که هنوز منتظرت نشسته ، منم من
در های امید رو هنوز نبسته ، منم من
اون که باید لباش رو خندون کنه ، توی تو
مشکل زندگی رو آسون کنه ، توی تو

من چه کنم ، تو خودت میل جدایی داشتی
من چه کنم ، تو خودت قصد رهایی داشتی
دیوونه ی من ، تا زوده برگرد
این آشیونه ، نگذار بشه سرد
دیوونه من ، تا زوده برگرد
این آشیونه ، نگذار بشه سرد
دیوونه من ، تا زوده برگرد
این آشیونه ، نگذار بشه سرد

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 مهر 1388 توسط ؟ ? | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

درباره وبلاگ
سلام به خدایم كه خیلی دوستش میدارم
خدایا نیازم را به تو هر لحظه احساس می كنم و من تنها تو را دارم كه سر روی شانه هایت می گذارم و تو دستهای مهربانت را به روی سرم می كشی تا دردهایم فراموش شود و با من سخن می گویی تا گوشهایم بهترین آوای صدا را در طول عمر خود درك كنند هنگامی كه خسته می شوم از این دنیای بی عدالتی تو به من با آغوشت پناهم می دهی و چه پناهگاه امنی خدایا اشكهایم طاقت ماندن ندارند و هر دانه آنها به شوق دیدار تو ریخته می شوند ای خدای عزیزم كمكم كن كه تنها تو قادری و من تنها از تو یاری می خواهم و تنها تو را آنجور كه دوست داری می پرستم خدایا به تو پناه می برم و تو نیز پناهم بخش.خدایا خیلی دوستت دارم و می بوسمت


» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخير
» ****
» love
آرشيو مطالب
نويسندگان
» ؟ ?
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :